تبليغاتX
من ندا هستم

من ندا هستم

از دروغ گفتن بدم میاد ...... از آدمهایی که واسه رسیدن به هدفشون هزار تا دروغ میگن ... از همه کارهایی که برای انجام دادنش باید دروغ گفت ..... آرررره...بدم میاد .. از دروغ گفتن بدم میاد ...... پی نوشت : و از یاهو ۳۶۰ بدم میاد ٬ توش پره از دروغه .
+ نوشته شده در  2008/11/1ساعت 23:2  توسط ندا  | 

وقتی برمیگردم خونه ، از اینکه از همون جلوی در که دارم بندای کتونی ام و باز میکنم ، مامان و بابا شروع میکنن به اعتراض کردن که چرا اینقدر دیر میای !؟(حتی اگه این دیرکرد نیم ساعت باشه ) چقدر کار میکنی آخه!؟ ......... خوشم میاد از اینکه ، توی همون مدت کوتاهی که دارم توی اتاق، لباسهامو عوض میکنم ، مامانم صد بار صدا میزنه و میگه نداااا یک لحظه بیا کارت دارم ، (که مطمئنم منظورش حداقل بیست دقیقه است)..... خوشم میاد . از اینکه میشینم روبروش و ذل میزنم توی اون چشای براق و صورت قشنگش و اونم واسم تعریف میکنه از اتفاقات روزمره و گاهی اتفاقای فامیل و گاهی اعتراض میکنه از بابا و .. کلا حرفهای همیشگی که معمولا از اولش ، آخرشو حدس میزنم .........خوشم میاد. حتی وقتی وسط حرفاش ، وقتی میبینم داره درجه ناراحتیش بالا میره و بهش میگم ، مامان بی خیااااااال ! ، مگه مهمه اصلا !؟ ، فکرشم نکن ... و اونوقت ناراحت میشه که چرا من اینجوری میگم ولی بازم ، حرفشو ادامه میده.......... خوشم میاد . وقتی توی اوج حرف زدنش ، زیر چشمی بابا رو نگاه میکنم و میبینم به خاطره حرفهای مامان ، داره با شیطنت ، به من لبخند میزنه ........خوشم میاد . بعدتر ، وقتی مامان میره توی آشپزخونه و من و بابام باهم میخندیم و من بابا رو تهدید میکنم ، که خنده هاشو به مامان لو میدم ، و اونم زود تسلیم میشه و میگه باشه حاضرم هرچی بخوای بدم ولی این کارو نکنی ، چقدر از لحن و نگاه و شیطنت چشاش ............ خوشم میاد . اونوقت وقتی دلم واسش قیلی ویلی میره و ، میرم بغلش میکنم و میبوسمش ، و اونم میخنده ، از ته دلش ،از صدای خنده هاش ............ خوشم میاد . بعد ترتر ، که مامان میاد و با تعجب به خاطر خنده های ما بهمون نیگاه میکنه و من مامان و میبوسم و با کلمات ، مخصوص خودش ، قربون صدقش میرم و میخندم و مامانم حرص میخوره و میگه بسه ندا اینقدر خودتو لوس نکن ، از اعتراضش.......خوشم میاد . اصلا بذار ساده بگم .. از این دوتا فرشته ، که بهترینن ، که معرکه ان ، که اینقدر دوست داشتنی ان ، که عاشقانه دوسشون دارم ........خوشم میاد .
+ نوشته شده در  2008/8/30ساعت 23:28  توسط ندا  | 

سلام دوستای خوبم اینکه فعلا نمی نو یسم واسه اینه که اصلا وضعیت پایداری ندارم .به محض اینکه تونستم تغییراتی رو که میخوام ٬ ایجاد کنم ٬ دوباره مینویسم . هرچند اتفاق چندان مهمی هم نیست ٬ نوشتن یا ننوشتنم ٬ اینو برای اونایی گفتم که گفتند چرا نمی نویسی ! و ممنونم از همه ٬ مخصوصا کاشکی و فریتی عزیز که پیگیر این موضوع بودن .
+ نوشته شده در  2008/8/21ساعت 18:55  توسط ندا  | 

خدایا : بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم بعضی آهنگها رو که گوش می دم ٬ انگار حرکت تارهای ساز اون آهنگ با حرکت تارهای دل من یکی میشه و منو غرق خودش می کنه ... غرق ...آنچنان منو به فکر فرو می بره و اینقدر افکارم عمیق میشه ٬ که وقتی چشام و باز میکنم ٬میبینم چه زمان طولانی رو به فکر کردن گذروندم . گاهی وقتا وقتی میخوای به دلت اهمیت ندی خیلی واست سخت میشه٬ خیلی . تا حالا بارها این عضو کوچیک ٬ اما پرقدرت ٬ منو متحیر خودش کرده ! موندم تو کارش !!! به هیچ مدلی نمیشه مدلش کرد٬ تحلیلش هم که بهت جواب نمیده ! مثل خیلی چیزهای دیگه این دنیا !! فکر کن تو و دلت می خواهید در دو جهت مخالف هم قدم بردارید ٬ اونوقت این موجود کوچولو٬ میخواد تورو بکشونه دنبال خودش ٬ با قدرت !! و تو مقاومت میکنی و مقاومت و مقاومت ...تا موفق بشی . در نهایت این تویی که موفق میشی !! دل خراب من دگر خراب تر نمیشود که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند پی نوشت : احتمالا تا ۲۰ روز دیگه نیستم .
+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 19:49  توسط ندا  | 

می خواستم بگویم : « گفتن نمی توانم » آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم ؟ "قیصر امین پور"
+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 19:41  توسط ندا  | 

دیروز یکی از دوستان در فرند فید سوالی رو مطرح کرد و من و دوباره به فکر فرو برد : " من الان یه سوال اساسی برام پیش اومد... کلا ما چرا زندگی می‌کنیم؟ " من میدانم چرا !!! اما آیا این دانسته ام کافی است ؟ وقتی خوبه خوب بهش فکر میکنم میبینم که واقعا نمی دونم حساب این دنیا چیه ! واقعا نمیدونم ! در حقیقت فکر میکنم اون دیدی که هر فرد پیدا میکنه ویا بدست میاره از تفکرات ، تجربیات و ... درصد خیلی کمیه و قابل توجه نیست٬ برای توجیه فرد دیگه ! یا برای اینکه ادعا کنه واقعا میدونه ! در حقیقت یک امیدواری کوچیکه که هر فرد پیدا میکنه از دانسته هاش ٬ که حتما بودنش بهتره از نبودنش . " یک بی نهایت کوچک ، در برابر یک بی نهایت بزرگ " ، واقعا چجوری میشه به این نظام پیچیده دنیا پی برد !!؟ خدا چجوری دنیا رو میچرخونه ! کی میتونه بفهمه واقعا !! مگر نه اینگه دریافت هرکس به اندازه خودشه !! پس با این نسبت ، فکر میکنیم در نهایت چقدر میتونیم دریافتی داشته باشیم که برایمان قابل فهم باشد !! با وجود این همه نادانسته های موجود !. چه ناجوانمردانه !. کنجکاوی میکنیم و کنجکاوی میکنیم ،اما باز هم کم است ... دریافت کلی مان این بوده " که چیزی هست ٬ دلیلی هست برای زندگی " اما اگر واقعا بخواهیم که " آنچه هست" یا " آن دلیل چیست " را توضیح دهیم ، میتوانیم !!!؟ اما این را خوب میدانم ، که زندگی بازی زیباییست . باید اعتراف کنم با این همه درد که در دنیا وجود دارد ، اما خدا هم به موقع ، محبتش را دریغ نکرده ، آنهم بی حد و حساب .
+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 2:30  توسط ندا  | 

به نظرم تو دنیا ٬ هيچ چيزي بهتر از اين نيست ، كه ساده باشی . من ، خودم ، از دونستن يك موضوع كمتر ناراحت ميشم تا از ندونستن و فكر كردن بهش و گاهي نتيجه گيري هاي اشتباه . البته باید بگم که خودم خیلی مواقع نمی تونم منظورمو درست بیان کنم ٬ و این خیلی بده ! اصل مطلب و توی پینوشت ها میارم : پی نوشت ۱: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست .... در جواب پی نوشت ۱ : ای حضرت دوست گفتم که " با هرچه دلم قرار گیرد بی تو ٬ آتش به من اندر زن و آنم بستان !!!" اما خب زیاد جدی نمیگرفتی!!! پی نوشت۲ : ای حضرت دوست ٬ بااااشه ٬ با همه اینا٬با همه اینا٬دوست دارم ... می دونم که ... هرچه بر سر ما میرود ارادت توست . پی نوشت ۳ : تشکر خاص از اون یک نفر مخاطب عزیز٬ بابت حرفهایی که بهم زد. اینم آهنگ این روزها که خیلی گوش دادم .
+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 12:22  توسط ندا  | 

در این که خدا مرا خوشبخت آفریده هیچ شکی ندارم ، و در اینکه بیشتر از آنچه باید ، به من توجه کرده نیز هیچ شکی ندارم ، بارها و بارها شیرینی و قشنگی زندگی را در کامم ریخته و البته بی حد و حساب . بارها راه شادیه بی انتهایی را به دلم باز کرده و مرا شرمگین محبتش ساخته ، اصلا همینکه زندگی را ، اینگونه ، در نظرم زیبا جلوه داده : اینکه "مادر" م و "پدر" م برایم دعا می کنند و من با تمام وجود آرامش حضورشان را میبلعم و ... همینکه میتوانم چشمانم را به این همه زیبایی بگشایم ، سلامتم ، از آنچه که دارم لذت میبرم ، و متوقعم از خود ، کوه میروم ، غذا می خورم ، با دوستانم حرف میزنم و می خندم ، از حضور خواهر و برادر ، ذوق زد ه میشوم و ... اما گهگداری اینگونه طغیان میکنم و اینگونه خطابت میکنم و یا از تو مینالم !!!؟ خدایا اگر موجود شنوای کلام این بینهایت کوچک باش .
+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 19:11  توسط ندا  | 

بدینوسیله به عرض و اطلاع همگان میرسانیم که دیروز و امروز و فردا ، ما 2نفره هستیم ، یعنی ندا و باباش.

واااااااای .. ندا قربون باباش بره ، که اینقدر دوسش داره . (ببخشید ، به دلیل بروز احساسات سبک نوشته گانمان عوض گردید )

والبت امروز ، که تمام روز را در خانه تنها بسر بردیم و باز هم البت ، از غروب حضور منور و پر مهر خداوندگار منزلمان را در خانه داشته ایم .

پس ما نیز سعی خود را نمودیم که چون فرشتگان عرش الهی ، البت از آن نوعش که فقط برای کار کردن ساخته شده اند ، به امور خانه پرداخته ، و کمی تا قسمتی از وقت خود را به گردگیری و آشپزی و ... صرف نمودیم .

و همچون ملکه خانمان ، یعنی مادر گرامی ، شربت و چای آماده کرده و غذای مورد علاقه خداوندگار ، یعنی همان ته چین مرغ را پخته و در نهایت دوشی گرفته و لباسی شاد به تن نمودیم تا پدر را از بوی پیاز داغ لباسمان بی بهره گذاریم

باشد که خداوندگار دوری ملکه اش را کمتر حس نماید ، که البت حس مینماید، و شاید این همه تلاش یکی از فرشتگان کارگر ، در نهایت 1% از دلتنگی اش را کاهش دهد .

ما نیز قانعیم و به همان 1% قناعت می کنیم .

باید بگوییم تنها شانسی که آوردیم این بود که امروز برادر مربوطه به خانه ما مراجعه ننموده (که البته بس عجیب می نماید!!) که دوباره ما را به شیرین عسل بازی متهم نماید .

باید بگویم که ایشان دیگر به این تهمت کوچک راضی نبوده و ما را گوید "ندا !! تو خط تولید شیرین عسل هستی".

خب ، چه کنیم ، دوست داریم پدرمان را ، اااااااااا (به کسره الف بخوانید) . اصلا هم هیچکدام از این کارهایمان هم به نظر خودمان شیرین عسل بازی نمی آید !!

اصلا ، دوست داریم ، شما هم اگر راست می گویید از خودتان شیرین عسل بازی در بیاورید .

پی نوشت1 : برویم سالاد درست کنیم :دی

پی نوشت 2 : چایی کهنه دم شد ، دوباره دم میکنیم

 

بدینوسیله به عرض و اطلاع همگان میرسانیم که دیروز و امروز و فردا ، ما 2نفره هستیم ، یعنی ندا و باباش. واااااااای .. ندا قربون باباش بره ، که اینقدر دوسش داره . (ببخشید ، به دلیل بروز احساسات سبک نوشته گانمان عوض گردید ) والبت امروز ، که تمام روز را در خانه تنها بسر بردیم و باز هم البت ، از غروب حضور منور و پر مهر خداوندگار منزلمان را در خانه داشته ایم . پس ما نیز سعی خود را نمودیم که چون فرشتگان عرش الهی ، البت از آن نوعش که فقط برای کار کردن ساخته شده اند ، به امور خانه پرداخته ، و کمی تا قسمتی از وقت خود را به گردگیری و آشپزی و ... صرف نمودیم . و همچون ملکه خانمان ، یعنی مادر گرامی ، شربت و چای آماده کرده و غذای مورد علاقه خداوندگار ، یعنی همان ته چین مرغ را پخته و در نهایت دوشی گرفته و لباسی شاد به تن نمودیم تا پدر را از بوی پیاز داغ لباسمان بی بهره گذاریم باشد که خداوندگار دوری ملکه اش را کمتر حس نماید ، که البت حس مینماید، و شاید این همه تلاش یکی از فرشتگان کارگر ، در نهایت 1% از دلتنگی اش را کاهش دهد . ما نیز قانعیم و به همان 1% قناعت می کنیم . باید بگوییم تنها شانسی که آوردیم این بود که امروز برادر مربوطه به خانه ما مراجعه ننموده (که البته بس عجیب می نماید!!) که دوباره ما را به شیرین عسل بازی متهم نماید . باید بگویم که ایشان دیگر به این تهمت کوچک راضی نبوده و ما را گوید "ندا !! تو خط تولید شیرین عسل هستی". خب ، چه کنیم ، دوست داریم پدرمان را ، اااااااااا (به کسره الف بخوانید) . اصلا هم هیچکدام از این کارهایمان هم به نظر خودمان شیرین عسل بازی نمی آید !! اصلا ، دوست داریم ، شما هم اگر راست می گویید از خودتان شیرین عسل بازی در بیاورید . پی نوشت1 : برویم سالاد درست کنیم :دی پی نوشت 2 : چایی کهنه دم شد ، دوباره دم میکنیم
+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 21:24  توسط ندا  | 

توجه توجه !! این پست طولانی و غمگین است ٬ اگه فکر میکنید ناراحت میشید نخونیدش. شما هم با این آهنگ بخونیدش ٬ که من با این آهنگ نوشتمش. آقا حامد از من خواستن توی یک بازیه وبلاگی شرکت کنم ، راستش خیلی واسم سخت بود که توی این بازی شرکت کنم ، راستش حتی فکر کردنه دوباره به این سوال که اگه تا 24 ساعت دیگه زنده بودی چه می کردی ناراحتم می کنه ، اما چه کنم که، ادب حکم میکنه که به دعوتشون تو این بازی جواب بدم. دلیل اینکه فکر کردن به این موضوع ناراحتم میکنه ، اتفاقیه که پارسال برای ما افتاد که مقداریشو براتون می گم . همیشه وقتی جوونی از دنیا می رفت ، می شنیدم که برای دلداری به خانوادش می گفتن " همیشه خدا آدمهای خوب رو زودتر می بره " ... چه استدلالی واقعا که بی مزه بود ..!! کجا می بره ... !!خب برای چی میبره ...جوونی اش چی ... خانوادش چی .. چجوری تحمل کنن ..؟ خدا یا !! توقع عدالت دارم ازت ..بهم نشون بده پس. همین پارسال ، توی مملکت گل وبلبل ما ، با حاکمیت اسلاااام !!! یک روز ساعت 11 صبح ، عموی عزیزم ، از زن و بچش خداحافظی میکنه و میره دفتر کارش توی ولیعصر ، چند دقیقه بعد از ورودش واسش مهمون میاد ، بدون هماهنگی ؟؟! ...اون روز منشی و سرایدار هم نمیان دفتر ؟!!.... و چند ثانیه بعدش این بدن بی جونش بوده که توی دفتر کارش افتاده بوده !!! .... وقتی دختر عموم بهم زنگ زد و گفت که " نگرانم ، بابا م جواب تلفنهامو نمیده ، توی راهم و داره میرم دفتر با بام ... تو هم بیا نمی دونم ، چرا اینقدر استرس دارم " ، گفتم نگران نباش ، الان منم میام ، اتفاقی نیفتاده و مشغول لباس پوشیدن شدم ...اما نمی دونم چرا با این تلفن توی دل منم غوغا شد .... جلوی در بودم که دوباره زنگ زد ... با بغض حر ف میزد ، آروم گفت ندا بابام مرده ... بابا مو کشتن ... یعنی شوخی میکرد ؟!! بازم که من خوابالو بودم !! صداشو درست شنیدم !! ... چی میگفت ؟؟ چی ؟!! نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم !! توی اتوبان پرواز کرده بودم ، همه چراغ قرمز ها و رد کرده بودم ، وارد طرح ترافیک شده بودم ، ورود ممنوع رفته بودم ،به سوت هیچ پلیسی توجه نکرده بودم ، شایدم اصلا نشنیده بودم . با همه اینا نمی رسیدم ، واااای چرا نمیرسیدم ؟!! رسیدم .. اما چه رسیدنی ... !! دختر عموم گریه میکرد ، گفت اونجاست ندااا .... بابام مرده ندااا ... دستمو گرفت ، بیا نداااا .... ببین ندااا ... وااااای، وااااای . کاش نمیرسیدم ، کاش!!! نی به آتش گفت کین آشوب چیست .... مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ...؟ گفت آتش بی سبب نفروختم ... شعله تا سر، گرم کار خویش شد ... هر نیی شمع مزار خویش شد . راست میگفت ، آره ، خوابیده بود ، روی سرامیک ها ، با یک لبخند تلخ ، گوشه لبش ...از پشت سرش خون میومد ... بغلش کردم ، صداش کردم ، بهش گفتم ، قربونت برم عمو جونم پاشو عزیزم !!! پاشو آخه تو که اینقدر حساسی ، چرا روی زمین خوابیدی ؟!! .. پاشو دیگه .. پاشو .. اما جوابم و نمی داد .... نامرد ... دیشب ، همین دیشب ، که باهم مهمونی بودیم ، موقع خداحافظی .. و آخرین روبوسی.. بهم گفتی ، عمو جون چه عطر خوشبویی ، اسمش چیه ؟ !!! الان هم که همون عطر و زدم !! چرا هیچی نمیگی پس ؟!! چرا؟!! اصلا چرا جوابمو نمی دی ؟!! بچه ها داشتند نیگا میکردند ، چیکار باید بکنم الان ، مگه میشه دلداری داد ؟ اصلا چی باید گفت ؟؟؟ دختر عمو م و بغل کردم ، فقط گریه کردیم و گریه .... 1روز 2روز 3روز ...1ماه....چرا اشکام بند نمیاد ،حتی الان، وقتی یاد این موضوع می افتم ... خدایا خیلی ازت دلگیرم ، خیلی ، پس کی و کجا عدالتت رو نشون میدی ، هااااان !!! مدتها ست اینم شده یکی از سوالهایی که از خودم می پرسم . .. اگه می دونست تا فردا ظهر زنده است چیکار میکرد ؟ ... اصلا چیکار باید میکرد ؟ .... اصلا چیکار میتونست بکنه ؟...هر کاری که میتونست توی همون مدت کوتاه زندگیش کرده بود . حالا آقا حامد همین سوالو از من پرسید ! و من میدونم برای اون ساعت از همین الان باید تمرین کنم ، باید سعی کنم ، حتی اگه موفق نباشم. میدونم که باید سعی کنم تا می تونم خوب باشم ... سعی کنم دل کسی رو نشکنم، باید سعی کنم از همه لحظه هام استفاده کنم ، باید سعی کنم قدر باهم بودنمونو بدونم ، سعی کنم تا میتونم به کسایی که دوست دارم محبت کنم ، چیه مگه از محبت آدم کم میاد !؟ نه اصلا ... باید سعی کنم ..حتی اگه موفق نباشم ، حداقل بدونم که سعیمو کردم . آخه اون ساعت از ماها دور نیست ، از هیچ کدو ممون . پی نوشت ۱: اینقدر از این جمله آقا حامد خوشم اومده که با اجازه دوست دارم توی وبلاگ خودمم بیارمش "خدایا! خودت شاهدی که غم من به دلیل کوتاه بودن زمان باقی مانده نیست. این غم به دلیل طولانی بودن زمان از دست رفته است. خدایا! تو خود بهتر از من میدانی که چه میخواستم. که چه میخواستم و چه شد... پی نوشت ۲ : من حالم کاملا خوبه ٬ الانم اصلا دلم نگرفته
+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 12:32  توسط ندا  | 

ای دوست قبولم کن !!

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو                     آتش به من اندر زن .....

آتش به من اندر زن و آنم بستان .......

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 7:14  توسط ندا  | 

خدای بزرگ و مهربانم ... خداااااا

عادت کرده بودم ٬ همواره ٬ با تو معامله کنم ٬ اما نمی دانستم که مرا اینگونه به حضور میطلبی !؟!!!

وااااای .. چقدر سریع و چه زیبا ...

 " به نام آن ذات بی‌مانندی که مهر را در گلشن حقایق پرورش می‌دهد

ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت.....


من نمی‌دانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد،
و اکنون که "آهنگ خدا" کرده‌ای در "منی" ذبح کن.
گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و
آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.
اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو می‌پذیرد،
چرا که ذبح گوسفند بجای اسماعیل، "قربانی" و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، " قصابی" است! 

حج بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است باز می کند 

                                                                                           استاد شریعتی  "

پی نوشت :

ثواب روزه و حج قبول آنکس برد                     که خاک میکده عشق را زیارت کرد

  حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است ، باز می کند

+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 14:34  توسط ندا  | 

گاهی وقتی می خواهی احساست و در برابر محبت آدمها نشون بدی فقط ازشون تشکر میکنی ، با کلمات ، اما بعضیا اینقدر بزرگن و اینقدر دلهای قشنگ و مهربون و بزرگی دارن که تعریف کردن خصوصیاتشون توی کلمات نمی گنجه ! و تو نمی دونی واقعا در برابر محبتشون چی باید بگی !؟ واقعا کم میاری !؟

بعد ٬ این فقط اشکاته که سرازیر میشه واسه اینکه نشون بده ، چقدر ، از همراهی این آدمهای خوب خوشحالی .

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 21:0  توسط ندا  | 

چقدر !!! چقدر مگه قراره توی این دنیا زندگی کنیم ؟ هااان !!!؟

که به خودمون اجازه هر کاری و می دیم !!

توی این دنیای کوچیک ما با این همه مسئله های تعریف نشده ! با این همه آدمها یی که دل ندارن ، یا اصلا حرف دل و نمی فهمن !! توی این دنیا که همه چی شده دروغ و نیرنگ !! توی این دنیا که خیلی چیزها تصادفی اتفاق می افته ، چیز هایی که هیچوقت پیش بینی نمی کردی و قدرت تصمیم گیری و ازت سلب می کنه و برنامه هاتو بهم می ریزه !! توی این دنیای لعنتی .... که با همه بدی هاش باز واست شیرینه !!!!

چرا ؟ آخه چرا سعی نمی کنیم یک ذره ، فقط یک ذره بهتر باشیم ، با هم صادق باشیم ، دل همدیگرو نشکنیم ، دروغ نگیم ....

بابا آخه دنیا که همیشه اینجوری نمی مونه !! می مونه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 21:28  توسط ندا  | 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود                              

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل واز جان نرود

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 15:18  توسط ندا  | 

نمی دونم جديدا (البته نه خيلي جديد ) وقتي براي خريد وارد يك مغازه مي شيد به رفتار فروشنده ها دقت كرديد يا نه !!!

1- همشون خيلي مهربونن !

2- خودشون رو دوست تو مي دونن !!

3- توقع دارن لباس و توي تنت ببينن و اظهار نظر كنن !! به چه حقي نميدونم ؟ شايد به خاطر همون رفتار دوستانه !!

4- به نظر همشون سليقه تو تك ! و با همه فرق داره !!!

5 – اگه خريد كردي كه عاليه و نشانه شخصيت شماست وگرنه ...

 

خب بگذريم و بريم سر اصل مطلب :

يك مطلب خوندم راجع به اتاق پرو گفتم بد نيست اينجا بيارمش .

ساخت اتاقهاي پرو كه به دوربين مجهز شدن و هوشمند عمل مي كنند يعني بدون اينكه لباس مورد نظرت رو بپوشي ،‌ مي توني خودتو توي اون لباس ببيني .اين سيستم هم به مشتري كمك مي كنه براي تست لباس هاي بيشتر و هم به مغازه دار براي اينكه بتونه موجودي هاي بيشتري از مغازه رو پيشنهاد بده و البته امكان فروشش رو بالا ببره .

Wei Zhang دانشجوي پي اچ دي الكترونيك  از دانشگاه اورگون که این پروژه رو تکمیل کرده ٬ ميگه كه اين سيستم تجربه فروشندگي و اعتماد به نفس تصميم گيري فروشنده رو زياد مي كنه .

 

در زير چند نمونه از جاهايي كه سيستم هايي شبيه اين رو استفاده كردند اورده شده :

در * اینجا *  ميتونيد طرز استفاده از اين سيستم در يك كفش فروشي ٬در برلين رو ببينيد .

 

 

اينجا در *این سایت * هم به فشنيستها اجازه ميده تصوير خودشون رو با لباس هاي مختلف توي سايت بگذارند و نظر ديگران و بدونند .

 

يك مغازه *Prada * در نيويورك هم يك آينه جادويي داره كه يك تصوير ويديويي از مشتري مي گيره كه ميتونه از طريق اي ميل يا اس ام اس به دوستاش بفرسته و نظر اونا رو بدونه .

 

 

اما هيچ كدوم از اين سيستم ها real time  نيستند . اما در اين سيستم  Zhang  از دوربين ها و نمايشگر ها استفاده كرده تا بلافاصله لباسهاي دلخواه مشتري بازيابي بشه ، به اين شكل كه ، در اين اتاق پرو ، مشتري  روبروي خودش يك آينه واقعي كه خودشو در آخرين لباس انتخابيش مي بينه . و سمت چپ و راستش دو نمايشگر ميبينه .

در حقيقت مشتري در آينه سمت چپ مي تونه خودشو در لباسي كه قبلا امتحان كرده ببينه و بين لباسهاي اخير مقايسه داشته باشه .

در آينه سمت راست مشتري آدمهايي رو ميبينه با استايلهاي كاملا متفاوت با لباسهاي مشابه  ، كه اين ميتونه به مشتري اطلاعاتي در مورد سوابق اجتماعي لباسي كه انتخاب كرده بده !! (جالبه)

هنري لیبرمن يكي از محققين دانشگاه ام.آي.تي مي گه :

" فشن واقعا متغير هاي زيادي رو در بر مي گيره ، مثل تفاوت بين زن و مرد ، رنگ ، سايز ، ترجيهات هر گروه و ....

بعضي ها دوست دارن لباسهاي شل و ول بپوشن ، بعضي لباسهاي تنگ و ....

اين واضحه كه يك لباس براي اينكه كاملا رضايت مشتري رو جلب كنه بايد آپشن هاي زيادي داشته باشه .

سيستم Zhang هنوز در مرحله آزمايشي به سر مي بره ، و البته محدود به اتاق پرو نيست .

Zhang فكر ميكنه كه ميشه اين سيستم  را خيلي جاها استفاده كرد ، براي مثال : وقتي كسي مشغول ديدن ويترين مغازه اي هست و از لباسي خوشش مياد اما ميدونه گرونه و قدرت خريدش رو نداره، كافيه با دوربين موبايلش از لباس مورد نظرش عكس بگيره در سايت آپلود كنه ، در اونجا عكس مقايسه مي شه با لباسهاي ديگر در ديتا بيس ، و مشابه ترين لباس رو با قيمت پايين تر به مشتري پيشنهاد بده .

  

 

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 17:11  توسط ندا  | 

این چند روز همش مهمون داشتیم . وقتی میگم خدا دوسمون داره واسه همین چیزاست دیگه !! آخه تا جایی که یادم میاد از بچهگی عاشق مهمون بودم ، یادمه هر وقت هم مهمون هامون می خواستن برن مثل ابر بهار اشک می ریختم . راستش الان هم وقتی مهمون میاد دوست ندارم برن !!! خدا جونم ، ببین چه بنده قانعی داری .... پس حالا بقیه چیزهایی هم که دوست دارم بهم بده ، اسمایلی سوء استفاده از پاچه خواری . خب بریم سر اصل مطلب : همیشه با خودم فکر می کردم این فکر و عقیده و تصمیم و اراده ماست که روی همه فرایند هایی که به ما مربوطه موثره ، اما گاهی اینقدر مثال نقض براش پیدا میکنم که بهش شک میکنم !! اصلا گاهی انگار همه چیز تصادفیه ، و اراده ما هیچ دخل و تصرفی توش نداره . نتیجه اخلاقی نهایی : گاهی این فکر و اراده ما ، روی فرایند هایی که به ما مربوط میشه موثره !!! معمولا همه چیز تصادفی اتفاق می افته . خدا جون ٬ خدایی این پارامتر ها ی زندگیمونو رو یه جوری ست کن که توی اجرا از پسش بر بیایم ٬ که اینقدر باگ نداشته باشیم . پی نوشت 1 : بازم فردا دارم میرم کوه . پی نوشت 2 : خدا !! یادت نره دوست دارم .
+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 0:29  توسط ندا  | 

خدایا !! ای خدای مهربونم . عزیزترینم . مهربانترینم . گاهی تحمل بعضی چیزا واسه آدم خیلی سخت می شه ! اونقدر که فکر می کنی حتی نفس کشیدن واست سخت شده . اما می دونم که "اینگونه نخواهد ماند" ... پس باز هم ، مثل همیشه ، به تو توکل می کنم و می دانم که مرا کفایت می کنی عزیزم . خدایا دوست دارم .
+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 21:55  توسط ندا  | 

امشب بعد از ماهها خانواده رو به پخت یک سوپ خیلی تند ! مفتخر کردم . به قول بابام ضد سرطان !! (آخه یک بار توی اخبار شنیده بود که فلفل از سرطان جلوگیری می کنه) حسین کوچولوی ما گفت : "چقدر تنده عمه نایی , داغیش از آتیش جهنم هم بیشتره !!!" بابام گفت : "پسرم جهنم چیه ! جهنمی وجود نداره , ما نتیجه اعمالمون رو همینجاست که می بینیم , پس کافیه صداقت داشته باشیم و آدمهای درستی باشیم , تا خوب زندگی کنیم ." به حرفش اعتقاد دارم , وبه اینکه خدا مهربان تر از آن است که وصف شود . مهربان ترین دوست دارم .
+ نوشته شده در  2008/6/15ساعت 1:0  توسط ندا  | 

این مرد اینقدر کامله که واقعا نمی تونم خودمو کنترل کنم و ازش چیزی ننویسم . بهترین آدمی که تو تمام عمرم دیدم . این نظر منه و البته همه اونایی که باهاش حتی برای چند ساعت برخورد دارن به نظرشون خوب میاد این مرد . گاهی واسم میشه علامت سوال ؟ آخه مگه یک آدم چقدر می تونه خوب باشه ؟! آخه بالاخره باید یک چیزهای بدی هم داشته باشه ! اما این یک مورد واقعا فرق داره . به جرات می تونم بگم 95% کاراش بی نقصه . آرامشش مثال زدنیه . صبرش که کولاک کرده . گذشت ! بزرگترین خصیصه ای که توش دیدم بابا جونم , چرا چیزی رو به دل نمی گیری ؟ چرا اینقدر راحت از اونهایی که بهت بد می کنند می گذری ؟ کاش منم بتونم یک روز مثل تو بشم ٬ عزیزم. وااااای که چقدر دوست دارم بابا. با تمام وجودم . شیطونه میگه آدرس وبلاگم و بدم بابام بخونه ! همینجوری داداشه بهم میگن شیرین عسل ٬ اگه اینام ببینه ٬ دیگه هیچی !! پاورقی۱ : هوای دربند فوق العاده بود . خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . واقعا جاتون خالی . پاورقی ۲ : موبایل نازنینم افتاد توی آب جرات ندارم روشنش کنم . از پیشنهادات سازنده جهت جلوگیری از سوختنش ٬ استقبال میشه . پاورقی ۳ : شاید چند تا عکس از کوه امروز و بزارم تو وبلاگم .
+ نوشته شده در  2008/6/12ساعت 16:57  توسط ندا  | 

راستی این برق رفتگی دیگه کلافه مان کرده !! زنگ میزنیم فاراتل میگیم ups مان چه شد ؟ میگویند , به علت برق رفتگی زیاد , همه ups ها مشکل پیدا کرده!!! یک مقدار دیرتر آماده میشه ! (البته از حق نگذریم به خاطر غر زدن های مکرر ما , زود آمدند برای بازدید وتایید برای ارسال برای تعمیر !) آی آقای مهندسی که قبل از ما اینجا بودی , تو که سفارش ups دادی , خب باطری قویترشو سفارش میدادی برادر من , که من حالا مجبور نباشم دوباره درخواست بدم !! اصلا بی خیال , اشکال نداره !! اما چرا این برقا همش میره ؟!!! آقا جان اصلا این انرژی هسته ای که حق مسلم ماست و کی میدید بخوریم پس , هاااااان ؟؟؟!!!! اصلا بی خیال , ندا چرا اینقدر غر میزنی هااان ؟ مشکل چیه ؟ دیگه این یکی و نمی تونی بی خیال شی !! چی رو ؟ اینکه به هیچ وجه نمی تونی دست از اعتقاداتت برداری ! اینکه اگه سرتم بره عوضش نمیکنی ! بعد هم به نظر خودت منطقیه . آره . پس چی ! به نظرم این یه حس کاملا انسانیه که بخوام جونمم برای اعتقاداتم بدم چه برسه به .... این خیلی بده چون داشتم اعتقاداتم رو می بردم زیر سوال ! واااای !!!!!. خب چیکار کنم میخواستم مطمئن باشم راهی که میرم درسته . اما اون دو خط بالا نتیجه نهاییشه . دوست ندارم اسباب بازی بشم , واسه آدمهای زرنگتر و باهوشتر از خودم . فکر میکنم درستش اینه . اما خودمونیم یکذره سخته ها !!! . پس بدون که من نظرم عوض نمیشه ! حالا هرطور میخوای فکر کن ٬ من که دیگه نمی تونم کاری کنم ؟!! آاای اونایی که فکر میکنید من خیلی خوش اخلاقم و آرامش دارم !!! اگه یکسر به وبلاگم بزنید , روشن میشید و دست از توهم بر میدارید . اصلا بی خیال فردا رو بگو که داریم با برو بچس میریم کوه . به به ! به به ! راستی کسی میدونه چرا من اینهمه علامت تعجب تو نوشته هام استفاده کردم ؟!!!
+ نوشته شده در  2008/6/11ساعت 23:36  توسط ندا  | 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک . آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد ... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد... مهدی اخوان
+ نوشته شده در  2008/6/11ساعت 22:36  توسط ندا  | 

خب به علت ضيق(يا زيق شايدم ضيغ يا...كل جايگشت ها) وقت فقط خبري تصويري از  شهر اصفهان مي پراكنيم :

اولين عكس مربوط مي شود به مغازه اي با قدمتي بس طولاني در ميدان نقش جهان ٬ كه البته انگيزه ما از گرفتن عكس تنها نام مغازه بود .

پرسپوليس جان

 

 اين هم مسجد شيخ لطف الله از نماي دورتر :

اينم نماي شيخ لطف الله از نزديك :

اينم عمارت عالي قاپو ٬ كه از وقتي من يادم مياد دارن مرمتش مي كنند .

 اينم مسجد امام كه تعطيل بود !

 

 اين عكس و توي بازار از يك نجاري گرفتم البته بااجازه همين حاج آقاي توي عكس ٬ مغازه خيلي جالبي بود اما نميدونم چرا اين حاج آقا سعی می کرد توي عكس نباشه ٬ اما از اونجايي كه وقتي ندا بخواد كاري و انجام بده حتما انجام مي ده ٬ بالاخره ازش عكس گرفتم

 

 بعدشم با مريم ومهرداد رفتيم پل خواجو .

خواجو

اينم نماي زاينده رود از روي پل خواجو :

و خود پل :

 در انتها جا داره تشكر كنم از همه كساني كه منو همراهي كردند ٬ مخصوصا مهرداد و مريم عزيز ٬ عكس مريم و نمي تونم جهاني كنم ٬ اما من باب (به كسر ميم ) تشكر ٬ عكس مهرداد و ميزارم توي وبلاگم . اينم مهرداد در پل خواجو كه البته هنوز به خاطره ماماني لباس مشكيشو در نياورده البته بیرون از خونه!  :

 

پي نوشت ۱ :پیشنهاد می کنم حتما وبلاگ آقا حامد   و مطلبش در مورد زبان رو بخونید .

پي نوشت ۲: هركس عكسها رو با وضوح بيشتر مي خواد بگه ٬ تا براش ميل كنم .

+ نوشته شده در  2008/6/10ساعت 21:18  توسط ندا  | 

سلاااااااااااااااااام. اومدم ٬ فعلا گفتم اومدنم و بهتون خبر بدم (نه که خیلی هم مهمه)تا بعدا به قول استاد روحانی رانکوهی ٬ از "خزعولاتم " بهرمندتون کنم و اخبار اصفهان و .... فعلا که خیلی کار دارم .
+ نوشته شده در  2008/6/10ساعت 9:54  توسط ندا  | 

چون از بچگی عادت کردم به این موضوع به نظر خودم عجیب نمیاد ٬ اما نمیدونم چرا خیلی از اطرافیانم نمی تونند این موضوع رو هضم کنن !! کدوم موضوع ؟ اینکه من عادت کردم بابا جونم ٬ مثلا ساعت ۱۰ زنگ بزنه و بگه بچه ها ساعت ۱۲ با وسایلتون جلوی در آماده باشید میریم شمال !! یا دخترش(من) امشب ساعت ۱۲ تصمیم گرفتم که فردا صبح برم مسافرت .یعنی تصمیم داشتم برم اما راستش حوصلشو نداشتم و تقریبا میشه گفت موضوع منتفی شده بود واسه خودم ٬ حتی این ۲ روز تعطیل هم رفتم سر کار !! به به ٬ عجب دختر فعالی ٬ همینطور ادامه بدی حتما موفق میشی . تا اینکه دوباره مریم بعدشم مجتبی زنگ زدن و من و مصمم کردن به رفتن . بدک نیست!ایشالا که روحیمم عوض میشه (نه که خیلی هم بی روحیه ای) . امروز تو شرکت کلی از دست همکار محترم و استاد گرامی خندیدم . این آقای سرایدار خیلی محترم!!!! ما رو کشت ٬ بسکه گفت چقدر می خندی !! خب چیکار کنم ؟ نمی تونم خندمو کنترل کنم . عجبا ٬ واسه خندیدنمون هم باید توضیح بدیم !! اما خب باید اعتراف کنم دلم تنگ شده برای برو بچز اصفهان ٬ برای کنار آب نشستن و گوش دادن به صدای آب نگاه کردن به انعکاس نور توی آب و دویدن و خندیدن و سر به سر گذاشتن و راحت حرف زدن وگاهی با این زبان نصفه نیمه و اعتماد به نفس کامل ٬ با این خارجی ها (که البته خداییش بعضیاشون از منم درب و داغون تر حرف می زنند) صحبت کردن و(با لهجه بخونید) بیشه ناژنونا و پلی شهرستونا و پل فلزی و باغی گلهاوا ٬ جخ ٬ کلا لبی آبا و.... البته به شرط اینکه همه اینا شب که هوا خنکه اتفاق بیفته... تنگ شده .از گرما خوشم نمیاد . از بچهگی به زندگی پر هیجان و پر جنب و جوش عادت کردم . از وقتی یادم میاد همیشه خونمون پر بوده از مهمون . منم که هیچوقت یاد نگرفتم چه جوری برنامه ریزی کنم و یا مثلا بطور قطعی بگم من سال دیگه !! سال که نه ٬ ماه دیگه !! ماه هم نه ٬ اصلا فردا میخوام این کارو بکنم . اما تنها چیزی رو که خوب و قطعی میدونم اینه که می خوام درس بخونم و می خونم . خب بگذریم ... وای که چقد دلم می خواست این مسافرت و تنهایی! با اونی که خیلی دوسش دارم برم!! (اینو عمدا اینجا نوشتم واسه کسایی که می خوان فکر بد کنند . حالابرید بشینید فکر کنید ٬ببینید موضوع چیه !) خب دیگه ندا خانم ! ساعت 3 نیمه شبه ٬ اگه صلاح میدونید برید بخوابید .صبح زود باید پاشی !!. پی نوشت : موندم این چند روز و که دسترسی ام به نت راحت نیست چیکار کنم ؟
+ نوشته شده در  2008/6/5ساعت 2:47  توسط ندا  | 

میدونی چیه؟ به نظر من زبان بلد بودن یه جزء لاینفک از زندگیه. آدما همه باید زبان بلد باشن. حداقل 2 تا. یکی زبون مادری و یکی هم یه زبون دیگه. هیچ آپشن دیگه ای هم وجود نداره. نظر تو چیه؟ اين پست رو مي خوام در جواب آقا حامد بنويسم ٬ كه سوال بالا رو پرسيده بودن . اگه دقت كرده بوديد توي اين پست مهم ها گفته بودم "بدونیم چطوری با دیگران ارتباط برقرار کنیم و مهمتر اینکه توی ارتباطمون بتونیم احساساتمون و بیان کنیم . چون می دونیم که همیشه توی ارتباطاتمون نمی تونیم از همه توانایی هامون استفاده کنیم !" مهمترين وسيله اي كه ميتونيم باهاش ارتباط برقرار كنيم همين زبونه !! و چون ارتباط براي بقاي زندگي مهمه پس زبان بلد بودن یه جزء لاینفک از زندگیه و آدما همه باید زبان بلد باشن .زبان مادري كه بطور پيش فرض براي هممون تعريف شده است .اما زبانهاي ديگه اي هم واسه ارتباط هست كه براي همه ٬ نميشه ازشون استفاده كرد !! يعني يا تو مي خواي ازشون استفاده كني ولي نميتوني يا امكانش واست وجود نداره ٬ يا اينكه در استفاده از اون زبان ٬ اصلا دخيل نيستي !. مثل همين تطبیق فرکانس امواج آدمها گاهي امواجی که از یک فرد خاص صادر میشه تو همون فرکانسیه که گیرنده های طرف مقابل بهش حساسه و تو هيچ دخالتي در ارسال يا دريافت امواج نداري . اينو تو كتاب باربارا دي انجلس ٬ روانشناس آمريكايي هم خوندم و واقعا بهش اعتقاد دارم ٬ اينه ٬ دليل اينكه گاهي بي دليل ٬ بعضي ها رو خيلي دوست داري . من از بي زباني ندارم غمي كه دانم كه ناگفته داند همي (سعدي) زبان دیگه ای که برای ما آدما تعریف شده است ٬ زبان نگاهه که گاهی از زبان مادری و فرکانس و ... قوی تر عمل می کنه . زبان های قابل تعریف دیگه هم شامل ٬ زبان دل ٬ زبان اشک و ... زبان های گویا تر از "زبان" هست . اصلا به قول شاعر : چه زبان آتشینی است ٬ زبان بی زبانی !!! البته فکر کنم این حداقل آپشن هایی که از زبان گفتم ٬ از ۲ تا بیشتر شد ٬ که هممون بلدیم . حالا بریم ببینیم ٬ دیگه چه زبانهایی بلد باشیم خوبه !!؟ شما هم اگه زبان مفیدی می شناسید خوشحال میشم بدونم .
+ نوشته شده در  2008/6/3ساعت 17:54  توسط ندا  | 

دانشگاه ٬ آزمایشگاه ٬ مقاله ٬ تحقیق ٬ ارائه ٬ سمینار .... وااااای ٬ با شنیدن این کلمه ها ٬ حتی با شنیدنش ٬ دلم قیلی ویلی میره !! خیلی دوسشون دارم . اصلا کار کردن خالی بهم رضایت خاطر نمی ده ! حتی اگه تو کارم پیشرفت میکنم ٬اگه .... اما هیچ کدوم راضیم نمی کنه .دلم لک زده واسه دانشگاه ٬ دلم تنگ شده واسه درس خوندن تو دانشگاه ٬ واسه آزمایشگاه ... امیدوارم اینا که گفتم در همین حد رویایی باقی نمونه !!!! چرا ؟ به دلایل زیر دیگه : Vision without action is a dream . Action without vision is simply passing the time. Action with vision making a pasitive diffrence . پی نوشت : خواهد کمان هدف را ٬ پیوسته پای بر جا زان در نیارد از پا ٬ چرخ کبود ما را(صائب تبریزی)
+ نوشته شده در  2008/6/1ساعت 15:56  توسط ندا  | 

فکر میکنم بعضی چیزا خیلی مهمن : یکی اینه که٬چطوری خودمون رو دوست داشته باشیم و نیازهامون رو انکار نکنیم . بدونیم چطوری با دیگران ارتباط برقرار کنیم و مهمتر اینکه توی ارتباطمون بتونیم احساساتمون و بیان کنیم (کاری که خودم بطور کامل قادر به انجامش نیستم اما همیشه سعی خودمو میکنم !!)چون می دونیم که همیشه توی ارتباطاتمون نمی تونیم از همه توانایی هامون استفاده کنیم ! اگه داریم از زندگیمون لذت میبریم خیلی عالیه ! اما مسئولیتی که نسبت به اطرافمون و اطرافیانمون داریم و یادمون نره . به حقانیت عشق و محبت ایمان داشته باشیم ٬ چون بدون اینا که نمیشه زندگی کرد . ساده باشیم ٬ چون فکر میکنم زیباترین آپشن ٬ واسه ما آدما سادگیه . *** این ××× آهنگ امروز از سیاوش ٬فوقالعاده است.
+ نوشته شده در  2008/6/1ساعت 14:38  توسط ندا  | 

* دیگه کم کم باید آستینها رو بالا بزنم و یواش یواش شروع کنم , درس خوندن و هرکس پایه است بیاد .خوش می گذره ها !!! شایدم یکم زود باشه !! نمی دونم . یک کاریش می کنم دیگه . از اون جایی که من هم مثل خیلی های دیگه دچار student syndrome حاد هستم از دیروز گیر دادم به درس آمار و احتمال و که البته به کشفیات جالبی هم در خصوص این درس رسیدم . * می خوام سعی کنم شاد باشم . به هر قیمتی که شده , در هر شرایطی !! واسه اینکه خودم تعیین کنم چه اتفاقی باید برام بیفته , البته اونایی رو که در محدوده قدرتم در فضا و زمان حال باشه ,چون بهر حال به قسمت و تقدیر و این قبیل موضوعات اعتقاد دارم .باید فکر کنم ببینم چه می شه کرد , از اینکه دنبال کاری برم که احساس می کنم درسته , خوشم نمیاد , هرچند باید اعتراف کنم , خدایی دنبال این جور کارا رفتن خیلی هم خوش میگذره . * خیلی وقتها فکر میکنم حتی در قبال اتفاقاتی که اطرافم می افته مسئولم !! * هیچی باحال تراز این نیست که برنامه ای رو که خودت نوشتی یادت رفته باشه . بابا , حافظه !! با استعداد !! .... حتما موفق می شم نه ؟! تازه موضوع وقتی جالب تر می شه که دوباره یک پروژه با همون زبان داشته باشی . * البته در کنار همه این کارها مطمئن باشید وب گردی و آهنگ گوش دادن و فکر کردن (البته از نوع احساسیش) را فراموش نمی کنم . فکر کنم کاملا قاطی کردم ! چقدر قاطی پاتی نوشتم !!! * آن که پر نقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 16:51  توسط ندا  | 

یک سوال دارم ؟ جدی هرکس می تونه ٬ جواب بده ! چطوری آخه بعضی ها در آن واحد میتونن چند نفر و با هم داشته باشن ؟ چطوری به همشون ابراز عشق می کنن ؟ آخه مگه آدم می تونه دلشو چند تیکه کنه و هر یک تیکشو به یکی بده ؟ وقتی به یکی می گه دوسش داره ٬ نمی تونه بدون اون زندگی کنه ٬ یا نفس بکشه ٬ یا تو یا هیچکس دیگه ٬ بدون تو می میرم و ..... آخه بعدش چطوری میتونه عین همین حرفها رو به یکی دیگه بزنه ؟ اون لحظه خودش از اینکه آدم دروغگوییه ٬ از خودش چندشش نمیشه ؟ من که واقعا نمی تونم سر در بیارم !!! شما اگه تونستید توجیه کنید ؟
+ نوشته شده در  2008/5/28ساعت 11:30  توسط ندا  |